
میان پیک تن شب ها ، شرابِ درد می ریزیوَ در فنجان دل هر صبح ، چای سرد می ریزیبهارت را طلب کردم که روحم را جَلا بخشدتو امّا تووی رگْ برگم ، سُمومِ زرد می ریزیمن از روی محبّت دوستت دارم ، چرا هر شبتمام عشوه ات را پای یک نامرد می ریزی؟!غلط بود انتخابِ من؟ نه هرگز...! پس چرا عمریپریشانی میان سینه ی این مرد می ریزی؟رهایت می کنم تا با خودت خلوت کنی ، چندیتو کهِ تاسِ امیدت را به روی *نَرد می ریزی#ابراهیم_سحری_فومنی*تخته نَرد...
ادامه مطلب
دور از دَلهبازی و توحُش هستیماز ذهن زمانه در تراوُش هستیممعیار حقیقتیم و آزادی، چونپروردهی دست های کوروش هستیم #ابراهیم_سحری_فومنی#کوروش_بزرگ#هفت_آبان...
ادامه مطلب
شعر چشمانش دل دیوانه را بر باد دادعشوه هایِ اهلی اش را دست هر صیّاد دادبی خبر آمد میانِ جانِ شیرینم نشستتیشه ی مرگی به دست بسته ی فرهاد دادگفتمش با من بمان و لطف روزم را نگیرساده دل خود را نثار هر شب شیّاد دادباغبانم کاش می شد تا بهارانش کنمباغ دل را ترک کرد و دست بادا باد دادکار دستم داده او چون قاتلان حرفه ایتیغ ابرویش سر سبز مرا بر باد داد#ابراهبم_سحری_فومنیLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
فردای مرا با تو رقم زد قسمت در کار خدا همیشه باشد حکمت با عشق تو تا ابد جوان خواهم ماند بالا تر از این نیست برایم نعمت ابراهیم سحری...
ادامه مطلب